دانشجويان مهندسی شیمی ۸۲



این وبلاگ به بروبچه های خوب مهندسی شیمی ورودی 82 دانشگاه صنعتی سهند تبریز اختصاص داره
حميدرضا


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
میم
حميدرضا



آرشیو وبلاگ
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦

لینک دوستان
خاطرات شيمی ۸۰
دانشگاه صنعتی سهند
درک رنج
مهندسی شخصی (وبلاگ م.رضایی)
وبلاگ خاطرات شیمی 85
كيمياگر
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

جلسه دفاعیه

بدین وسیله به اطلاع همه دوستان و آشنایان می رساند جلسه دفاعیه کاتب روز شنبه مورخ ٢١/۶/٨٨ ساعت ١٠ صبح در محل آمفی تئاتر دانشکده مهندسی شیمی دانشگاه مازندران برگزار می گردد. شرکت شما دوستان عزیز در این مجلس باعث شادمانی کاتب و تفریح و سرگرمی دوستان خواهد شد. ضمناً از آنجا که یکی از اساتید داور از دانشکده شیمی تشریف خواهند آورد احتمالا سوال های ایشان در روز دفاع کاملا شیمیایی بوده و کاتب را به شدت مسموم خواهد نمود.  


نوشته ی حميدرضا در ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸

خبرهای داغ کنکوری

خوب بعد از اعلام نتایج نهایی کنکور کارشناسی ارشد امسال، باز هم چند تن از دوستان 82 ای قبول شدند و آمار قبولشدگان را بالاتر بردند.

حاج سعید ....................................................... گاز دانشگاه شیراز

علی یوسفی .................................................. راکتور امیرکبیر

مریم سلیمی ................................................. فرآیند علم و صنعت

البته این آمار غیر رسمی است و هیچ منبع آگاهی آن را تایید نکرده است.


نوشته ی حميدرضا در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

کارنامه 3

کار از کار گذشته است. اینجا محلی ایست که دوران جوانی و به قول بعضی ها بهترین دوران زندگی ام را باید در آنجا سپری کنم. به وسیله پارچه نوشته ها به سمت محل ثبت نام حرکت میکنیم. قیافه درهم بسیاری از دوستان دیگر هم حاکی از بهت و ناباوری آنهاست. به صف می شویم تا به نوبت وارد سالنی شویم که بعدها آن را اداره آموزش خطاب می کنند. من پشت سر یکی از دوستان شمالی بودم و پس از او وارد سالن شدم. تا چشم کار می کرد میز بود و پشت میز نشین. همه با هم همزبان بودن لیکن من از حرف هاشان چیزی نمی فهمیدم! با خود می پنداشتم اینجا سرزمین دیگریست و این آدمیان را عذاب خدا به این قلمرو تبعید نموده است. از بسیاری و زیادت فرم ها طاقت از کف داده ام اما چاره چیست. می گویند اینها را اگر پر نکنی دانشجو خطابت نخواهند کرد. فرم ها را در بین اعضای خانواده تقسیم کردم تا بتوانم با کمک آنها از پس این خطابه و طومار برآیم. پس از تکمیل مراحل ثبت نام، اعضای محترم هیت ثبت نام کنندگان تفس اعلام کرده و ما را به حال خود رها کردند تا هر یک از ثبت نام شدگان ببینند که چه بلایی بر سر خود آورده اند. در هر گوشه کناری چند نفر با هم مشغول گفتمان و ابراز فضل بودند. تا این که خبر دادند دانشگاه همه را به صرف ناهار دعوت کرده است. نام غذا را پرسیدیم. ندا آمد "چلوکباب" با خود گفتم خستگی و مشقت امروز با خوردن یک پرس چلوکباب تا حدی آرام می یابد. غذا را در سینی های بزرگ چند منظوره تحویل گرفتیم. جای نشستن نبود بنابر این به سمت ماشین رفتیم تا در آنجا غذا را میل نماییم. دانه های برنج را کنار زدم تا کباب نمایان شود. سعی کردم توسط قاشق آنرا تکه تکه نمایم که به دلیل مقامت الاستیسیته بالا مجبور به استفاده از ابزار آلات دیگری شدم. از آنجا که غذا را از ٢٠ کیلوتر دورتر آورده بودند کاملا سرد و بی روح شده بود. غذایی که بعدها به خاطرش تحصن ها کردیم و خون ها دادیم!!! 

                                                                     ادامه دارد... 


نوشته ی حميدرضا در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

کارنامه 2

از تپه ماهورها گذشتیم و به کوهستانی مرتفع رسیدیم. به جایی که چندین هزار پا از سطح دریا بالاتر بود! آری اینجا سهند است. حالا فهمیدم که کجای کار اشتباه است. آری درست است. سهند نام کوه است نه دانشگاه! همان سهند و سبلان که در جغرافیا می خواندیم! اما نه اینجا تابلویی است که روی آن نوشته شده "جاده اختصاصی دانشگاه صنعتی سهند". اتومبیل ما دیگر نایی ندارد. اما همچنان با غیرت به راه خود ادامه می دهد تا من را به سرنوشت نا معلومم بسپارد. سرانجام از پس آن همه کوه و بیابان، سازه ای سفید رنگ نمایان می شود. گویی سراب است! پیش تر می روم. نه سراب نیست. فردی با لباس فرم جلو می آید و به ما خوش آمد می گوید. او مرا به یاد یکی از نگهبانان زندان آلکاتراس (که در یکی از فیلم های هالیوود دیده بودم) می اندازد. ایشان ما را برای انجام مراحل ثبت نام به ساختمانی هدایت می کند که دیده نمی شود! با خود می اندیشم اینجا که ساختمان قرمز رنگی نیست. آیا این اتفاقات واقعی است؟!؟!؟ نکند من در عالم خواب و رویا هستم. آری احتمالا خواب می بینم. فردا صبح که بیدار شدم می روم و در دانشگاهی بزرگ و رویایی ثبت نام می کنم. خیابان را ادامه می دهیم. در دره ای ژرفناک بناهایی به شکل عجیب و به رنگ قرمز نمایان می شود. الله اکبر... اینجا دیگر کجاست، اینها دیگر چیست. اشک در چشمان مادرم حلقه زده، پدرم سکوت را بهترین راه برای گفتن حقایق انتخاب می کند. خواهر کوچکترم هم که گویی ترسیده است و دم بر نمی آورد. حتما از خود می پرسید کارنامه کجاست؟ آیا هنوزم کارنامه در دست راست من است...؟

                                                                            ادامه دارد...


نوشته ی حميدرضا در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

کارنامه

۶ سال پیش در چنین روزهایی... اعلام نتایج کنکور!!  آن روز نمیدانستم کارنامه اعمال خویش را باید در دست راست بگیرم یا در دست چپ! من نیز همچون بقیه از آنچه کاشته بودم انتظار محصول بیشتری داشتم. بالاخره تصمیم گرفتم که به آینده امیدوار باشم و کارنامه را در دست راست بگیرم و بدان افتخار کنم و با لبی خندان و دلی شاد همچون دیگران به امر انتخاب رشته مبادرت ورزم. چند صباحی گذشت تا نتایج نهایی این شاهکار بنده نمایان گردد. به هر رشته ای فکر میکردم غیر از م.شیمی و به هر شهری غیر از تبریز! بار و بنه خویش را جمع کرده، راهی دیار تبریز شدم. شهری که مردمانش اعتقاد دارند اگر نبود اصفهان را می توان نصف جهان نامید!!! کارنامه همچنان در دست راست من است و در تمام طول مسیر دانشگاه و دانشگاهیان را تصور میکنم. فضایی بس عظیم که به شهری ماند و انسان هایی بزرگ که استاد می خوانندشان. به تبریز میرسم. با خود می پندارم اینجا از هر که نام دانشگاه را بپرسم بی امان راه را نشانم خواهند داد. با هزار پرس و جو سرانجام از منطقه ای سر در می آوریم که آن را آبرسان می نامند. دانشگاه با تصورات من منطبق است ولی با واقعیت نه. اینجا سهند نیست. سرانجام سر نخ را در تراکتور سازی می یابیم. اما نه! اینجا هم نیست. همه چیز حکایت از این دارد که اینجا همان سهند است ولی گویی باز هم اشتباه می کنم. می روم و می روم به کجا نمی دانم. به بیابانی می رسم که هیچ نشانی از حیات در آن دیده نمی شود مطمئن هستم که این بار حتما اشتباه آمده ام. مگر می شود اینجا دانشگاه باشد؟!؟!

                                                                                      ادامه دارد...


نوشته ی حميدرضا در ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

گم شدن موبایل

داشتم به روزهای گذشته فکر می کردم که با هم بودیم. روزهای خوب و روزهای بد. چه کارهایی که نمی کردیم!!! بعضی وقتا چه گندهایی می زدیم!!! حالا از همه اون روزها فقط  یه خاطره مونده و چند تا دوست...

چند وقت پیش گوشی موبایلم گم شد. البته یکی از دوستان زحمت گم کردنش رو کشید. البته چون نمی خوام اینجا آبروش بره اسمش رو نمی گم ولی خوب همه میدونن که جز مجید هیچ کس دیگه ای این توانایی رو نداره!!!!!

تمام شماره های دوستام هم به همراه اون گم شد... با خودم گفتم دوستام خودشون واسم زنگ می زنن و به این ترتیب دوباره شماره هاشون رو ثبت میکنم. بعضی از اون شماره ها برگشتن، بعضی دیگه هم یکم زمان لازم دارن تا برگردن و بعضی ها شاید هیچوقت برنگردن...!


نوشته ی حميدرضا در ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

خبرهای داغ از دوستان

اولین خبر از ایالت سنقرسیتی دریافت شده که همه دوستان رو خوشحال کرد. حاج سعید با کسب رتبه بسیار عالی در کنکور به احتمال زیاد از امسال به جمع دوستان تهرانی خواهد پیوست.

دومین خبر مربوط به مرزهای شمالی است. بنا به اظهارات برخی از دوستان، کاتب چندی پیش در آزمون دکتری قبول شده اند و از مهرماه بر سر کلاس های دکتری حاضر خواهد شد. بروبچه های 82 ای در راستای موفقیت های خود همچنان گوی سبقت را از دیگران ربوده اند.

برای تمامی دوستان آرزوی موفقیت و کامیابی میکنیم.

 

 


نوشته ی حميدرضا در ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

روزهای سخت و ننگین

سه شنیه شب که از دانشگاه برگشتم و شنیدم که دیروز تو تظاهرات آراممون از انقلاب تا آزادی بسیجی ها 7 نفر رو کشتن باورم نشد و وقتی فیلمشو دیدم شکه شدم.

تو کوی دانشگاه هم که 5 تا معصوم رو انصار حزب الله کشت.

امشب خیلی ناراحت بودم و وقتی رفتم تو بالکن و صدای الله اکبر رو شنیدم داد زدم

چرا می کشی؟ آخه چرا می کشی؟ و بعد گریه کردم و گریه کردم.من تا انتقام قطره قطره خون این ها رو نگیرم دست از مبارزاتم بر نمی دارم. من می جنگم برای خودم

چرا می کشی؟ چرا؟


نوشته ی حميدرضا در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

سال نو مبارک


نوشته ی حميدرضا در ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

اخبار دوستان

خبرهایی که از دوستان از نقاط مختلف میرسه شنیدنیه!!!!

حاج سعید بعد از دست و پنجه نرم کردن با کنکور کارشناسی ارشد، با چهره ای خندان و راضی رؤیت شده اند. ایشان که برای رفع خستگی به پایتخت سفر کرده بودند در جمع دوستان حاضر شده و ایشان را مشعوف نموده اند.

از جناب استاد مجید خان هسته ای هم خبر میرسد که در نطنز اصفهان مشغول انجام پرو‍‍ژه ارشد خود هستند. خاطرنشان میکنم که ایشان بابت این کار ماهیانه مبلغ هنگفتی پول نیز دریافت میکنند که گویا حقوق ایشان است. البته ایشان لطف نموده و خمس حقوقشان را به حساب کاتب واریز نموده اند.

کاتب نیز تا ساعاتی دیگر باید سمینار خود را ارائه نمایم. این سمینار که 2 واحد درسی به حساب می آید در مدت 1 روز آماده شده و در مدت 10 دقیقه نیز ارائه خواهد شد. از تمامی دوستانی که در این جلسه حضور خواهند یافت زهر چشم گرفته شده است تا سوالی ننمایند.

 

 


نوشته ی حميدرضا در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧